|
.......آغاز کارم با دلنوشته هایی از سال 83 شروع شد و با خاطره ها هنوز هم نشینم تا |
|

چه آسان تمام می شوی
وقتی دیگر
خواب هایت را هم
نمی بینی
و چه سخت می شود
وقتی پایان نیز
دست از تو نمی کشد
آاااااااااااااااااااااااااای کجایی
های کجا می روم
چرا نیستم هنوز ...

فر مانده سر بازت
باز هم کم آورده
تو را .......... از خودش
برای ذره ای از تو شدن
کوچکم هنوز
سر زنشم نکن..
بگذار کمی هم کودکی کنم
کمی ..
پدریم کن
تنها امروز را
"فرمانده "نباش
بگذار آغوشت را پیدا و
تجربه کنم ..
راستش را بخواهی
از خسته ..... ترم
و کلاغ پر سهم امروزم نیست
می خواهم چشما نت را
نظاره کنم
شاید نوازشی
در گوشه ای از نگاهت
پنهان کرده باشی
تا روزهای مانده را
تاب بیاورد ...
و رساتر از همیشه
فریاد بزنم
بله ...............فرمانده
چشم .......... فر مانده
بگذار ........... تا "بخواهم"
بگذار تا ............." بدانم.."
شاید برا ی همیشه سربازت ماندم
سربازی که سربازی را دوست می داشت و
فرمانده را بشتر..
عروسک قصه ی من
گهواره خوابت کجاست
اسب قشنگ کاغدی
پولک آفتابت کجاست

به یادحسین پناهی "تازه می فهمم بازی های کودکی حکمت داشت زوووووووو.....
تمرین روزهای نفس گیر زندگی بود"
باقی کودکیم را زن شدم
زنی که در جمجمه ی کودکیش نمی گنجید و
هنوز به دنبال پری قصه ها می گشت
و ماهی سیاه کوچولو خواب دریا را
در رو دخانه ای کوچک باور نمی کرد
در قصه های زمینی جایش نمی داند
اما در بازیهایش چرا
تکرارش می شد
یک فریب ساده ی کوچک و بقول شاعر
زندگی شاید همین باشد
مادریش را نمی شد
به دیوار افتخارات چسباند
و دستهایش را
در جستجوی خویشش همراهی کرد
کودکی بود که
شبیه کوچکیش حرف می زد
شعر هم می گفت .
.کتاب هم می خواند درس هم می داد
و درس هم می گرفت
به تراکم تن نمی داد ..و
از خلوت لبریز بود
و مجال کودکی خنده دارش می کرد
از ساده می شد تا غریب تا.....
در کنج پادگان سر بازی هم می کرد
می جنگید بی آنکه دشمن را بیابد
او من بودم ..تو بودی ....یا ما نمی دانم
زنانگی هایی که هرگز هوس آینه نشد
و خوابهایی که به بیداری قد نداد
تا فریاد بر آورد صبر کن فرمانده ...
فرصت انتخاب نداشتم
آیا زن بودن این همه بود و من هنوز کودکیم را خواب می بینم...
روز من... نه...
روز شما مبارک کسانی که این همه بودید و من شر منده از بودن
مادریتان را مادری و کنید و زن بودنتان را به رخ بکشید که حسرت کشیدن
برای چنینی خواستنی هم زیباست


فکر می کردم
اگر "تو "نمی شدی
صدا می کردمت

اما " من" مانده بودم
در ضمیری متصل به خود
غرورم به تو نچسبد
دیروز از پشت عینک دودی
مردمی را دیدم
با خوشگذرانی تند تند رد می شدند
تا چشمهای مسلحم
زیر آفتابشان را نشانه نرود
به جز خودم
کسی هم لم داده بود ..
نیمکت تنهایی را
حرف هم می زد
نمی دانم..
با کدامی از من ...
و از نگاهم ترسیده بود
خنده دار شده بودم
در عبور تصاویری که می شد
"تو "نشوی
من بمانم
و کاش او حرف نزند......
مرا دیدند....
شاید پای کوکب خانم هم به قصر سیندرلا می رسید و شنل قرمزی دست گرک ها
را مثل بز زنگوله پا رو می کرد
روزی که همه ی خواندنی ها " هم" را می خواندند

آری دوست من
حرفی نداشتن هم حرفی است
اگر به صدا نرسد
ساکت می ماند..........................................
خانه می ساختم
با" دستهایی" که ...
همیشه بوی ستون می داد
که سقفی و دیواری
احاطه اش نشد..
خانه بماند....
دستها را دوست ندارم دیگر
باید به دور باغچه ی کوچک
به جا مانده ام
حصاری از غربت بکشم
بوی باران بگیرد
تنم...

خواستم به کمک بیایی
به تعجیل رفتی
نزدیک نشو
طعم دهانم را به یاد دارم هنوز
که تلخ می شد..
از مزه کردنت..
پای دیروز م را
کفش های طبی پوشانده ام
نلغزد....
بر زمینی که در انتهایش نیز
هموار نشد...
کاش می دانستم .
همه ی رفته را اگر بگذرم
فردا می شود ....

می خواهم
در خلوت با کره ای ..ساکن شوم
که معصومیتش او را
از رسوایی شهر روسپی
از معانی مجازی صفرها و یک ها
و حقیقت در هم رفته ی
بلندین طول موج و
کوتاهترین دقایق
از گذر خطی از باقی مانده حیات
تا عبوری مکرر
از تو..
از من ..
فراری دهد
دستها را با بی پروایی باد
و پیکرش را به نوازش جذر و مدی موزون
در آبی بیکران
بیا رامد
و رنگ انتظار نگاهش
در عمق فرو رفته حدقه ها
غرق شود
نشنا سند..
او را که " هم " می خواست باشد.
سلام .
.خوبین دوستای عزیزم
حقیقت اینکه دیروز تا پاسی از شب بنده مشغول تکاندن خانه ای بودم که کمی دیر به
دادش رسیدم..و به دلیل بیماری ( سر ما خودگی شدید) قادر به انجامش نبودم..
اینا رو به این دلیل نوشتم که دوست می داشتم با یه متن زیبا بیام سراغتون
و تبریک بگم اما این خستگی و دوران نقاهت مانده مانع از این شد.
.منو ببخشید و تنها به رسم همیشه این
گلهای زیبا رو از من بپذیرزد
سالتون زیبا و دلتون خوش 
